!بود سوزي در آهنگم خدايا

!تو ميداني كه دلتنگم خدايا

دگر تاب پريشاني ندارم

نه از آهن،نه ازسنگم خدايا


صفحه اصلی

 

ارتباط با من
 

آرشیو



ارتباط با من

لینک مهربونها
 بچه ها بيايين گپ بزنيم
به نام او که تو را برای من آفريد
بارون بهاری
ملکه سبا
سرزمين تنهايی من
ديجی جوک
مهدی گمشده
تازه وارد
شرار بوسه ها
غربت تنهايی
داستان سرا
برای تو مينويسم همیشه...هسر عزيزم
معجزه عشق
ادمک ها
از تلخ و شاد وطنم
به نام خدایی که در این نزدیکی است...
بی سرزمین تر از باد
پارس ام تيس
راز پنهان
روزگار غریبیست نازنین ...
زير درخت ارزو
بی تو شايد
خیانت دختر ۱۷ ساله
غبار پشت شيشه ميگه رفتی....
همای رحمت
بگذار تو معشوقم باشي !
ناگفته هاي آبجي كوچيكه
غربت
دنيای امروز ما
آت......نا
باران
واگويه هاي يك كولي
گفته هایی از نگفته ها
سحر شبهای تاریکم
آسمان مهرباني هلن
جام باده
اسمان ابی
زيباترين اشتباه من تو بودی

آرشيو وبلاگ:

مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
اردیبهشت ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
تیر ۸٥
اردیبهشت ۸٥

طراح قالب
kooli
پشتيباني
paberehnegan

 

آزادانه بنويس


سه‌شنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٦

کلام بزرگان


ولتر :

هر چه بيشتر فکر می کنيم بهتر می فهميم که هيچ نمی دانيم.

پيوند عشق حقيقی حتی به مرگ گسيخته نمی شود چه رسد به دوری .

شکسپير :

برای دشمنانت کوره را انقدر داغ مکن که حرارتش خودت را هم بسوزاند.

سعادتمند کسی است که به مشکلاتو مصائب زندگی لبخند بزند.هيچ چيز بد يا خوب نيست فقط نيروی انديشه بدی و خوبی و سعادت و شقاوت را می آفريند .

حضرت علی (ع)

انکه بينای عيوب خود شد از ديدن عيوب مردم کور می گردد.

ارزش هر کسی به قدر همت اوست.

انکه انتقام می گيرد يک روز خوشحال است و انکه می بخشد يک عمر.

از دست دادن دوستان غربت و تنهايی ست .

متر لينگ :

وقتی که موضوع عشق در کار است پای عقل می لنگد .

عشق غالبا يک نوع عذاب است اما محروم بودن از ان مرگ است .

هنگام نيک بختی است که بايد بيم ناک بود هيچ چيز تهديد آميز تر از سعادت نيست.

حضرت عيسی (ع) :

انسان از اعمال عادل شمرده می شود نه از ايمان تنها .

اگر انسان از گناه کوچک پرهيز نکند کم کم گناهان بزرگتری را مرتکب خواهند شد .

دکارت :

می انديشم پس هستم هستم چون فکر می کنم فکر می کنم چون شک می کنم .

چارلی چاپلين :

درخشان ترين تاجی که مردم بر سر می نهند در آتش کوره ها ساخته شده است .

گوته :

خوشبخترين موجود کسی است که خوشبختی را در خانه خود جستجو می کند .

ويکتور هو گو :

مرگ مهم نيست خوسبخت نبودن مهمترين چيز هاست .

تاگور :

زندگی حتی با عشق  گمشده نيز شيرينتر از زندگی بی عشق است .

ارسطو :

دشمنی کسی را در دل راه مده که تو را هميشه غمگين دارد .

پلو تارک :

برای شب پيری در روز جوانی چراغی بايد تهيه کرد .

اميل زولا :

بيشتر کسانی موفق شده اند که کمتر تعريف شنيده اند .

گاندی :

از گناه تنفر داشته باش نه از گناهکار .

وده تارک :

افکار بلند الهاما تی است که از مغزهای زنده تراوش ميکند .

امیر

سه‌شنبه ٢٠ شهریور ،۱۳۸٦

از من جدا


عزيزم خيلی وقته که غمی مونده روی دلم

ميخوام راز عشقم رو واسه همه بگم و برم

يادم مياد روزهايی که بهم قول دادی زياد ولی زدی زير قولت گفتی:

برو منم ميام

باشه در رو ببند برو بيرون بذار تنها باشم

توی تلاطم بغض ثانيه ها رها باشم

دستات مال من بود ولی قلبت بود از من جدا چه شب هايی به خاطرت نشستم وای خدا

ميخواهی بری به درک پس از يادم هم برو

يادت مياد وقتی گريه کردم گفتم نرو

حالا من ميرم و تو هم تنها باش با دل خودت

ببين چيکار کردی پسر تو رو برد از ياد خودش

تمام فکرم تو چشمای تو بود کاشکی الان دستات توی دستای من بود

تمام مردم تو شهر به من اواره ميگن

تو اين سکوت سرد واسم مرگ رو به همراه دارند

هميشه نفرين من به راهته ، به دل سياهت و به نگاهته

تا ابد فقط ميگم خدا خدا کی ميشه از دل تو دلم جدا

می بینم همش تو رو با عشق تو می دونم چقدر شلوغه دل تو

الهی خونه خرابت ببينم ، تا ابد روی اندامت نببينه

ديگه از نبودنت نمی سوزم ديگه حتی چشم به در نمی دوزم

برو اشک نريز با اين ياد دلم ديگه نمی خوامت باهات نمی مونم

ديگه حتی نمی خوام اسمت رو فرياد بزنم مثل عاشق تو کتابا اسمتو داد بزنم

بترس از اون روز که با من چشم تو چشم بشی

من به فکر تو بودم تو، تو فکر چی

خيلی ساده از من گذشتی من ساده تر ميگذرم

مثل قبل از نبودنت  تو خودم نمی شکنم

می شنوم صدايی که هيچ وقت تو نشنيدی صدايی که ميگفت تو از جدايی ميترسيدی

اره ميترسيدم ولی حالا ميگم بی خيال

حرفا تکراری شده يه حرف جديد بيار

کاش می شد ببينمت بهت بگم ديگه از ديدن تو سيره دلم

کاش می شد ديگه چشمام نبيننت

از درخت غم ديگه تو رو نچينمت

کاش می شد چشما ت رو گريون می ديدم

تو تنهايی و غم دل تو رو خون می ديدم

کاش می شد اگه چشمام بارون کنه

سيل غم دلم اوقا تت رو داغون کنه

امیر

چهارشنبه ۳ امرداد ،۱۳۸٦

گفتگو با خدا


در روهایم دیدم که با خدا گفتگو می کنم.

خدا پرسید پس تو می خواهی با من گفتگو کنی؟

من در پاسخ گفتم : اگر وقت دارید؟

خدا خندید و گفت : وقت من بی نهایت است.

پرسیدم چه چیز بشر تو را سخت متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد : کودکیشان........!

 

اینکه انها از کودکیشان خسته می شوند و عجله دارند که بزرگ شوند و دوباره پس از مدتها ارزو می کنند باز کودک شوند.

اینکه انها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست اورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا سلامتی از دست رفته خودشان را باز جویند.

اینکه با اضطراب به اینده می نگرند و حال خویش را فراموش می کنند.

بنابراین :

نه در حال زندگی می کنند نه در اینده

 

اینکه انها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و گونه ای می میرند که گوئی هرگز نزیستند.

دستهای خدا دستانم را گرفت ، مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم ، به عنوان پدر

می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

گفت : بیاموزند که انها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد.

 

همه کاری که می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند.

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در قلب انها که دوستشان داریم ایجاد کنیم ، اما سالها طول می کشد تا ان زخم ها را التیام بخشیم.

بیا موزند که ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ،

 بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که دو نفر میتوانند به یک نقطه نگاه کنند و ان رامتفاوت ببینند.

من با خضوع گفتم : از شما به خاطراین گفتگو سپاسگزارم.

ایا چیز دیگری هست که دوست داری به فرزندانتان بگوئید؟

خداوند لبخند زد و گفت :

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم ، همیشه

امیر

یکشنبه ۳ تیر ،۱۳۸٦

منو ببخش


منو ببخش
که ندیده می گرفتم التماس اون نگاه نگرو نو
منو ببخش
که گرفتم جای دست عاشق تو دست عشق دیگرو نو

لایق عشق بزرک تو نبودم خورشید بانو
غافل از معجزه تو شد وجودم اسیر جادو

منو ببخش
که درخشیدی و من چشمامو بستم
منو بخشیدی و من چشمامو بستم

منو ببخش منو ببخش
تو به پای من نشستی و جدا از تو نشستم
که نیاوردی به روم هر جا دلت رو میشکستم
منو ببخش منو ببخش

امیر

دوشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦

اميد


چی می شد با تو باشم حتی توی رويا

من تو رو دوست دارم اندازه دنيا

دلش می گيره اسمون برای من که تنهام

دوباره قطره های گرم اشک من می ريزه دونه دونه روی گونه هام

اگه تو نباشی يا ازم جدا شی سخته ديگه زندگی برام

چشمای نجيبت وقتی ازم دورن اميدی ندارم به شبام

برای ديدنت هر لحظه پريشونم

تو بيا قدرم بدون ای ......... همزبونم

منم مجنون اون نگاه پاک تو

نگام کن

نگاهت قبله گاه اين دل منه

وجودت مرحمی برای دردمه

اگه تو نباشی يا ازم جدا شی سخته ديگه زندگی برام

چشمای نجيبت وقتی ازم دورن اميدی ندارم به شبام

 

امیر

یکشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸٥

توصيفی زيبا و عرفانی از عشق


 

عشق از اسماء خداوند است،

ایمان همان عشق به خداست و عشق ،امید بندگان.

گویا تا به حال این گونه فراگیر به تاثیر عشق نیندیشیده ایم:

عشق،پایان تاریکی هاست و مملو از شادی و ارامش.

برای اینکه در سایه سار این ارامش سرشار از شادی دمی بیاراییم



(( باید در دل های خود جایی برای ان باز کنیم ،

باید اغوشمان را به روی دوستی بگشاییم

و

 با لاتر از همه دوست بداریم تا سزاوار دوست داشتن باشیم )).



چرا که عشق یعنی  :

((دوست داشتن و لایق محبت بودن )) !

یعنی وابستگی عمیق جان ها و لذت زندگی !

چگونه می توان بدون عشق و محبت زنده بود.

بی عشق حتی وطن انسان جای ماندن نیست.



عاشق بنده ای ست بی چیز وفقیر اما دلش غنی است.

محبوب بی وفاست و در جمع اغیار جلوه گری میکند

و جان های بسیار می سوزاند اما زبان عاشق از شرح سوزناک عشق سوخته است

او را به بزم دوست می خواند.



عاشق از جور یار شکوه دارد:

ایا هیچ رحمی در دل تو نیست،

 فهمیده ام که دلت از سنگ است

و

همین ستم کشیدن ها و جور بردن هاست که وصف حال عاشق را بر سر زبان ها می اندازد .

نامش را جاودان میکند

امیر

پنجشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸٥

درد و نفرين


اسمان چشم او ایینه کیست

انکه چون ایینه با من روبرو بود

درد و نفرین ، درد و نفرین

بر سفر باد

سرنوشت این جدایی دست او بود

گریه مکن که سرنوشت

گر مرا از تو جدا کرد

عاقبت

دلهای ما با غم هم اشنا کرد

چهره اش ایینه کیست انکه با من روبرو بود

درد و نفرین ،درد و نفرین

بر سفر

این گناه از دست او بود

ای شکسته خاطر من

روزگارت شادمان باد

ای درخت پر گل من

نوبهارت ارغوان باد

ای دلت خورشید خندان سینه تاریک من

سنگ قبر ارزو بود

سنگ قبر ارزو بود

انچه کردی با دل من

قصه سنگ و سبو بود

من گلی پژمرده بودم

گر تو را صد رنگ و بو  بود

ای دلت خورشید خندان سینه تاریک من

سنگ قبر ارزو بود

ای شکسته خاطر من

روزگارت شادمان باد

ای درخت پر گل من

نوبهارت ارغوان باد

ای دلت خورشید خندان سینه تاریک من

سنگ قبر ارزو بود

سنگ قبر ارزو بود

 

امیر

شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٥

هديه


اشک هايش را ........

به زمين هديه می کند ..........

زمين دلسوزی می کند .....

و .......

جوا نه ای  می رويد !

امیر

شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٥

سهراب


دشت هايي چه فراخ
كوه هايي چه بلند
در گلستانه چه بوي علفي مي آمد؟
من دراين آبادي پي چيزي مي گشتم
پي خوابي شايد
پي نوري ‚ ريگي ‚ لبخندي
پشت تبريزي ها
غفلت پاكي بود كه صدايم مي زد
پاي ني زاري ماندم باد مي آمد گوش دادم
چه كسي با من حرف مي زد ؟
سوسماري لغزيد
راه افتادم
يونجه زاري سر راه
بعد جاليز خيار ‚ بوته هاي گل رنگ
و فراموشي خاك
لب آبي
گيوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشيار است
نكند اندوهي ‚ سر رسد از پس كوه
چه كسي پشت درختان است ؟
هيچ مي چرد گاوي در كرد
ظهر تابستان است
سايه ها مي دانند كه چه تابستاني است
سايه هايي بي لك
گوشه اي روشن و پاك
كودكان احساس! جاي بازي اينجاست
زندگي خالي نيست
مهرباني هست سيب هست ايمان هست
آري تا شقايق هست زندگي بايد كرد .........

امیر

چهارشنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٥

دوست


 

بزرگ بود
و از اهالي امروز بود
و با تمام افق هاي باز نسبت داشت
و لحن آب و زمين را چه خوب مي فهميد
صداش
به شكل حزن پريشان واقعيت بود
و پلك هاش
مسير نبض عناصر را
به ما نشان داد
و دست هاش
هواي صاف سخاوت را
ورق زد
و مهرباني را
به سمت ما كوچاند
به شكل خلوت خود بود
و عاشقانه ترين انحناي وقت خودش را
براي آينه تفسير كرد
و او به شيوه باران پر از طراوت تكرار بود
و او به سبك درخت
ميان عافيت نور منتشر مي شد
هميشه كودكي باد را صدا مي كرد
هميشه رشته صحبت را
به چفت آب گره مي زد
براي ما، يك شب
سجود سبز محبت را
چنان صريح ادا كرد
كه ما به عاطفه سطح خاك دست كشيديم
و مثل لهجه يك سطل آب تازه شديم
و ابرها ديديم
كه با چقدر سبد
براي چيدن يك خوشه بشارت رفت
ولي نشد
كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند
و رفت تا لب هيچ
و پشت حوصله نورها دراز كشيد
و هيچ فكر نكرد
كه ما ميان پريشاني تلفظ درها
براي خوردن يك سيب
چقدر تنها مانديم

امیر